چه زمانی ما به ترسها و اضطراب در زندگی مان خو می کنیم؟!

حراج!

تومان99,000 تومان49,000

چه زمانی ما به ترسها و اضطراب در زندگی مان خو می کنیم؟!

یک بار تا حالا خودتو بدون ترس تجسم کردی یا برای خودت توی ذهنت تصویرسازی کردی که اگر در یک موقعیت دلهره آور شجاعت لازم رو داشتم چه کارهایی میتونستم انجام بدم یا اینکه در یک سرمایه گذاری میتونستم موفق باشم اما ترسم منو تو چاله اهمال کاری و تنبلی هل داد و باعث عدم موفقیتم تو همون برهه زمانی شده…

نظریه لورنز در مورد این ترس اینطور میگه که ما در مقابل ترس دو کار انجام میدیم:

 از مورد سوم شروع کنم؛ من بهش میگم پنهان شدن… و دوتای دیگه اینها هستن:

یک: فرارکردن

دو: جنگیدن

لطفا با دقت مقاله رو تا آخر بخون…

 اگر فکر میکنی اینها رو تجربه نکردی و مطمئنی که تا آخر عمر تجربه نکنی،

در غیر اینصورت بهتره که صفحه رو ببندی و ادامه ندی،

چون این مطلب به دردت نمی خوره!!

من میخوام به گذشته برگردم….باهام همسفر میشی؟!

الان سال 1397 هست و دقیقا شب جمعه ای سرد اما گرمای وجود اطرافیانم منو انگیزه می داد ادامه بدم.. چی رو؟!

  که این همه مسیر رو طی کنم…و خریدن مشکلات برای یک دوره بلندمدت آموزشی که هر بار این مسیر طی کردن کلی انرژی ازم می گرفت اما بخاطر هدفمندی و دیدن یه تصویر قشنگ از آینده کم نیاوردم.

والان به خودم میگم دم خودم گرم!

برگردیم به همون شب …

از تهران به سمت شهرستان حرکت کردم که برگردم… ماشینم هم که فروخته بودم ولی خوب با ماشین اخویم اومده بودم.

خیلی اصرار کردن که بمونم اما نمیشد چون باید برمی گشتم سر کار بخاطر اینکه مرخصی نداشتم.. صبح شنبه باید خودمو شوش می رسوندم.. شوش خوزستان نه اون شوش که تو فیلم اخراجی ها میگفت.(شوش، مولوی، راه آهن)

حرکت ساعت 10 صبح بود بخاطر چک کردن ماشین یکم معطل شدیم.. اخویم زنگ زد. گفت: محمد حتما زنجیر چرخ باخودتون بیارید. گفتم: باشه….

هوا صاف بود و با توجه به مشغله های زیاد ذهنی کلا یادم رفت. اما چه چیز مهمی یادم رفت…وای…

تو مسیر یکم بارون زده بود اما خوب هواش رنگین کمان داشت. خیلی از اون هوا لذت میبردیم اما نمی دونستیم که تقریبا 300 کیلومتر بعد قراره چه اتفاقی بیفته…

هرجا گیرمون می اومد می ایستادیم، غافل از اینکه عقلا گفتن که اگر با خانواده هستی زودتر حرکت کن شب نشه اگر مشکلی توی ماشین پیش اومد گیر نیفتی اما بخاطر خلوت بودن جاده از خدام بود که هوا تاریک بشه غافل از اینکه شبی که تو مسیر هستیم برف باریده و ما هم زنجیر چرخ با خودمون نیاوردیم.

دخترم زهرا، خانمم و داداش کوچیکم باهام بودند…

برف اولش خیلی آروم آروم باریدن گرفت. نزدیک کوهها که رسیدیم بین بروجرد و اراک بود که برف شدت گرفت…

ماشینها یکی یکی لیز می خوردن و ماهم با ماشینمون سرسره بازی رو شروع کردیم. خیلی خوب بود اما یکهو شدت برف بحدی رسید که دیگه ماشینها تو جاده قفل شدند و دیگه نمیشد حرکت کنن…خانمم ترسیده بود اما داداش کوچیکم میخندید گفتم: نخند ببین گیر افتادیم! الان شب بمونیم اینجا خوبه… ولی واقعا ترس و دلهره داشتم بخاطر اینکه بچه ها باهام بودند. و این یکم کارم رو سختتر می کرد.

مدت 2 ساعت توی برف گیر کرده بود… بعضی ماشینهای سنگین هم سر می خوردند و می اومدن سمت ما و ماهم بیشتر ترس برمون داشته بود..

بالاخره بعد از دوساعت از اون ترس ها و قضاوتهای زندگی رهایی پیدا کردیم.. دوستان شما در مقابل ترسهای خودتون چه کار می کنید؟

ترس برای جنس بشر بمعنای زندگیه …

ترس از اضطراب جداست..

محصول تصویری که در حال حاضر خواهید دید اولین قسمت از کار نحوه مدیریت اضطراب و استرس در زندگی هست…

که زمان زیادی رو برای تصویرسازی ذهنی صرف کردم…

امیدوارم از این محصول استفاده لازم رو ببرید ….

 این محصول رو باید بارها و بارها ببینید تا با فنون که در اون هست بهتر و بیشتر آشنا بشید.

در انبار موجود نمی باشد

دیدگاهتان را بنویسید