قدرت درون

قدرت درون

چند روز قبل بعد از همایشی آموزشی که در روز جمعه برگزار شد تصمیم گرفتم که برای خرید کتاب به خیابان انقلاب بروم. علیرغم اینکه می دانستم که روز جمعه اکثر کتابفروشی ها تعطیل هستند اما تصمیم گرفتم حداقل به آن محیط پرجاذبه( البته برای من!) سر بزنم. یک تاکسی سرویس اسنپ و خیابان انقلاب…

وقتی رسیدم همانطور که حدس زده بودم اکثر فروشگاهها وکتابفروشی های معروف تعطیل بودند اما چند مغازه که کوچک بودند در آن روز تعطیل مشغول به کار بودند. به یکی از آن مغازه ها رفتم و میخواستم  کتابهایی در حوزه تخصص خود یعنی روانشناسی انتخاب کنم.

رو به فروشنده کردم و از او خواستم که کتابهای روانشناسی را به من نشان دهد. جوانی که قیافه عبوسی داشت و مشخص بود که به لحاظ جسمی و روحی خسته به نظر می رسد جواب سربالایی داد و من از اینکه یک فروشنده کتاب با این لحن با من حرف می زند متعجب شدم. «اصلا نداریم!!» این دقیقا همان حرف بود.

 عموماً کسانی که کتابفروش هستند ایجاب می کند به فراخور شغلشان و با توجه به آگاهی هایی که در محیطشان به فراوانی رد و بدل می شود؛ خیلی مودب و با متانت جواب خریدار را بدهند. یک خریدار بالقوه که ممکنست بعدها به یک مشتری هوادار تبدیل شود.

اما دلیل اینکه به این داستان اشاره کردم چه بود؟! این سوال به ذهن خواننده متبادر می شود که قدرت درون چه ارتباطی با این داستان می تواند داشته باشد. معمولا افرادی که از قدرت درون برخوردار هستند افرادی هستند که با خودشان ارتباط خوبی دارند و این ارتباط خوب به بیرون هم سرایت می کند. کسانی که با خودشان در صلح هستند و درون خود را می سازند افرادی هستند که می توانند به راحتی با دیگران درصلح باشند.

من که متوجه شدم این فرد با خود در صلح نیست با خرید یک کتاب مغازه را ترک کردم. وقتی نتوانید موقعیتی را تغییر دهید باید آن را ترک کنید. این امرباعث می شود شما با خودتان ارتباط خوبی برقرار کنید.

داستان بعدی من مربوط به فردیست که با خودش در صلح است و خدا نیز با نیت خیری که در وجودش دیده ظرفیتهای متعددی را در این خصوص برای او بوجود آورده است. نعمتهایی به او داده که از قول خودش بخاطر ارتباط زیبایی بوده که با خدای خود و خصوصا اطرافیان خود داشته است.

چند روز قبل از این قضیه یعنی زمانی که برای این همایش در حال عزیمت به تهران بودم در قطار با پیرمردی آشنا شدم که همنشینی با او به ساعتها صحبت کردن تبدیل شد. برای من داستانی نقل می کرد که حاوی مطالب بسیار ارزشمندی بود.

او چنین تعریف کرد که آخر شب بود و میخواستم که کارگاه خودم را تعطیل کنم. ازآنجا که کارگاه ما سرراهی بود مردی با یک ماشین باری به کارگاه نزدیک شد و از من تقاضای بنزین کرد. ظاهرا خودرو او بنزین تمام کرده بود و می خواست دست و روی خود را نیز بشورد. ظاهرا مسیر زیادی را آمده بود و خستگی در چهره اش نمایان بود.

درب منزل را که نزدیک کارگاه بود برای او باز کردم وبه او گفتم دیروقت است می توانی استراحت کنی و صبح رهسپار شوی. هرچه اصرار به رفتن کرد قبول نکردم. او را به منزل هدایت کردم و پس از صرف شام به صحبت نشستیم.

 متوجه شدم از شهرهای مرکزی کشورم به جنوب سفر کرده و سفر کاری او برای اولین بار بدینجا ختم شده بود که چراغ نشانگر بنزین ماشین دچار ایراد شده و نمی دانسته که چقدر بنزین در باک ماشینش موجود است لذا بنزین ماشین او ته کشیده و او را بدینجا هدایت کرده است.

از من بسیار تشکر کرد و راهی مسیرش شد. پس از مدتها با من تماس گرفت و من را به شهرشان دعوت کرد. از آنجا که بدلیل موقعیت کاری برای من و خانواده فرصت مسافرت کمتر پیش می آمد هر وقت که تماس می گرفت موقعیت شغلی را برای او تشریح می کردم و از او بابت اینکه نمی توانم خدمت برسم معذرت خواهی می کردم.

یک روز به اتفاق خانواده تصمیم قطعی گرفتیم که برای زیارت امام رضا (علیه السلام) رهسپار مشهد شویم.  در این بین گفتیم سری هم به این دوست بزنیم. به روستایی رسیدیم. آدرس را پیدا کردیم. ما را به باغی هدایت کرد و کلی از ما پذیرایی کرد. هرگز این پذیرایی و این مهمان نوازی را فراموش نخواهم کرد. او و خانواده اش مانند غلامان دست به سینه منتظر یک کلام از ما بودند.

با هم به گفتگو و شب نشینی نشستیم.  به او گفتم که بسیار به ما محبت کردید و خیلی برایمان زحمت کشیدید. او جواب من را چنین داد: جواب عشق، عشق است. ما کاری برایتان نکردیم در قبال آن شب که مرا به خانه خود راه دادی بسیار لذت بردم. انسانیتی که در حق یک جامانده در سفر کردی چقدر برایم خوش یمن بود و مسافرت پربرکتی را به لحاظ کاری گذراندم و به منزل برگشتم.

وقتی این داستان را برایم تعریف می کرد با ذوق و شوق می گفت که نیتم برای همه مردم و همه اطرافیان خیر و نیکی است. خدا هم هرآنچه خواسته ام را برای من مهیا کرده است. حالا این داستان را به داستان قبلی گره بزنید متوجه می شویم که هرچه از دل برآید لاجرم بر دل نشیند.

اگر به قدرت درون خودتان ایمان داشته باشید مطمئناً به دیگران هم با دیده مثبت خواهید نگریست.

وقتی که شما این قدرت درون را در خود داشته باشید انتظار همین قدرت را در بیرون نیز داشته باشید. وقتی با نگاه محبت به کسی چشم می دوزید مطمئن باشید کسانی هستند که نگاه محبت آمیز عشق را به شما هدیه بدهند.وقتی کار کسی را راه بیندازید مطمئن باشید کسانی دیگر و در جایی دیگر کار شما را به سرانجام خواهند رساند.

وقتی بخواهیم یک بنای چند طبقه بسازیم باید شالوده خوب و مستحکمی را اساس قرار دهیم. کسانی که قدرت درونی بالایی دارند و صاحب ریشه هایی محکم درخاک هستند. این ریشه های محکم باعث می شوند که درخت آزادانه تر و با استحکام بیشتری رشد کند.

قدرت درون از کجا می آید؟!

قدرت درون هر انسانی از افکار روزانه او سرچشمه می گیرد. باور ارزشمندبودن، باور موفقیت، باور ثروتمند بودن، باور اعتماد به نفس و عزت نفس و بسیاری از باورهای مثبت نشات گرفته از افکار روزانه ای است که بارها و بارها تکرار و تکرار شده است.

چند وقت پیش می خواستم کارگاهی با عنوان«تغییر باورهای کهنه» که باعث عدم پیشرفت هر فردی در هر حوزه از زندگی است، برگزار کنم. باور من نمی توانم یکی از قویترین باورهای کهنه ای است که ریشه در دوران کودکی دارد.

مطالعات خود را در این زمینه شروع کردم. معتقدم که کتابهای آنتونی رابینز در این حوزه کمک بسزایی به فهم مطالب باور و باورسازی خواهد داشت.

مطالعاتم در این حوزه بسیار طول کشید اما به دلیل کامل گرایی این محتواسازی از حد و اندازه های خودش گذشته بود و باید کارگاه را برگزار می کردم.. با خودم گفت تا زمانی که خودم صاحب باورهای کهنه هستم نمی توانم آنطور که باید  وشاید این مطلب را منتقل کنم. اما یک ویدیو کافی بود تا من تصمیم بگیرم این کارگاه را برگزار کنم.

در این ویدیو دکتر لیپتون در مورد خودش چنین گفته بود:« درست است که من حرف می زنم اما شما(مخاطبان) می توانید به گفته های من دقت کنید و کاری به عملکرد من نداشته باشید. اینگونه می توانید عملکرد بهتری داشته باشید!» این ویدیو در مورد بیولوژی باورهاست که بازدیدهای زیادی نیز در آپارات داشته است.

برای بدست آوردن قدرت درون و ایمان به این نیروی الهی در مقاله بعد توضیحات بیشتری را ارائه خواهم داد.

امیدوارم از مطالب این مقاله نهایت بهره را برده باشید. برایتان آرزوهای بهترین ها را از نیروی لایزال الهی خواستارم.

همواره شاد و پرانگیزه باشید.

پاسخی بگذارید